X
تبلیغات
خــــــــــــــوش آمــــــــــدیـــــــد

زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف از خواب برخیزید، از این رو..... ((افرادی را که با شماخوب 


رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.))


زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست

.



تاريخ : جمعه هشتم شهریور 1392 | 9:18 | نویسنده : سارا |

فشار خون ٬ قاتل خاموش ...

برای جلو گیری از افزایش فشار خون به این نکات توجه کنید.

1 -  هفته ای دوبار بمدت بیست دقیقه پیاده روی

2 - خوردن شام بین ساعت هفت و نیم تا هشت و نیم شب

3 - قطع کامل نمک دستی و عدم  بکارگیری نمکدان در هر صورت

4 - خوردن 4 تا دونه زیتون نمک گرفته ... صبح ناشتا

5 - پرهیز از خوردن چربی جات و غذاهای پرچرب

6 - خوردن عرقیات و گیاهان کاهش دهنده چربی خون

7 - خوردن اجباری 8 لیوان آب در روز

... تا سه ماه این دستور و رعایت کنید ... همه چی درست میشه ... یعنی اینا حداقل هاست ... اگه رعایت نکنید ... باید دارو بخورید یه عمر ... پس چه بهتر از همین حالا شروع کنید ... از ما گفتن !!!



تاريخ : جمعه هشتم شهریور 1392 | 9:9 | نویسنده : سارا |
شوهری یک پیامک به همسرش ارسال کرد:

سلام. من امشب دیر میام خونه. لطفاً همه لباسهای کثیف من رو بشور و غذای مورد علاقه ام رو درست کن.

ولی پاسخی نیومد!

پیامک دیگری فرستاد:

راستی! یادم رفت بهت بگم که حقوقم اضافه شده و آخر ماه میخوام برات یه ماشین بخرم.

همسر:
وای خدای من! واقعاً؟ 

شوهر :
نه، میخواستم مطمئن بشم که پیغام اولم به دستت رسیده :))




تاريخ : جمعه هشتم شهریور 1392 | 9:5 | نویسنده : سارا |
از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا کردی؟

گفت : چهار اصل ۱- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم ۲- دانستم که خدا 

مرا میبیند پس حیا کردم ۳- دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم 

۴- دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم




تاريخ : جمعه هشتم شهریور 1392 | 8:47 | نویسنده : سارا |
خدایا بیا پشت آن پنجره که وا میشود رو به سوی دلم !
بیا پرده ها را کناری بزن که نورت بتابد به روی دلم !

خدایا کمک کن که پروانه ی شعر من جان بگیرد

کمی هم به فکر دلم باش ، مبادا بمیرد

خدایا دلم را که هر شب نفس می کشد در هوایت

اگرچه شکسته ، شبی می فرستم برایت



تاريخ : جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 | 10:12 | نویسنده : سارا |

گلایه ای از خدا، منتسب به دكتر علی شریعتی


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.

خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است




ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 | 23:7 | نویسنده : سارا |

دو بوسه ...!!!

توی یه جمعی یه پیرمردی خواست سلامتی بده گفت :

می خورم به سلامتی 2 بوسه !!
بعد همه خندیدن و هم همه شد و پرسیدن حالا بگو کدوم 2 بوسه ؟!! 
گفت :
اولیش اون بوسه ای كه مادر بر گونه بچه تازه متولد شده ميزنه و بچه نمی فهمه !

دومیش اون بوسه ای که بچه بر گونه مادر فوت شدش ميزنه و مادرش متوجه نمیشه ....




تاريخ : چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 | 20:41 | نویسنده : سارا |


چه زیباست که خاری گل دهد

و چه بی حیاست گلی که خار را دوست نداشته باشد


تاريخ : چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 | 20:36 | نویسنده : سارا |

کودک وخدا !

به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:

می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد

اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟…

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد

که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟

اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.

به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.

کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:

خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..

خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:

به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید

نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را …

***مـادر***

صدا کنی



تاريخ : چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 | 20:34 | نویسنده : سارا |

دو دوست برای تفریح به ییلاق های خارج از شهر رفتند. در بین راه بر سر زمان استراحت اختلاف نظر پیدا کردند و یکی از آن ها در اثر عصبانیت بر روی دیگری سیلی محکمی زد.

آن یکی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد، اما بدون آن که چیزی بگوید روی شن های کنار رودخانه نوشت: «امروز بهترین دوستم به من سیلی زد.»

سپس راه خود را ادامه دادند و به قسمت عمیق رودخانه رسیدند. آن دوستی که سیلی خورده بود پایش لغزید و نزدیک بود با جریان آب به سمت پرتگاهی خطرناک برود که دوستش او را نجات داد.

وقتی نفسش بالا آمد سنگ تیزی برداشت و به زحمت روی صخره ای نوشت: «امروز بهترین دوستم،جانم را نجات داد.»

دوستش با تعجب پرسید: «چرا آن دفعه روی شن ها نوشتی و این بار روی صخره؟» دیگری لبخند زد و گفت: «وقتی بدی می بینیم باید روی شن ها بنویسیم تا به راحتی با جریان آب شسته شود و وقتی محبتی در حق ما می شود باید روی سنگ سختی حک کنیم تا برای همیشه بماند.»



تاريخ : پنجشنبه سی ام خرداد 1392 | 11:20 | نویسنده : سارا |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.